Saturday, May 10, 2008

عینکم سیاه نیست

نوشته سی فرودین ماه 1387

از : کرگدن خودم

عینکم سیاه نیست

رفتم به خانه پدری ، گویی پدرم همچنان استوار بر در ایستاده بود تا همیشه

گفت عینک سیاهت را بردار

گفتم زیبا نیست

گفت سیاه نبین

گفتم نور کجاست

گفت سیاهی را بشناس تا نور را ببینی

گفتم نور کجاست

گفت در هیرمند در مازندران در خلیج پارس ، نگذار که اینها هم بروند

گفتم تنهایم

پدرم دیگر هیچ نگفت . . .

ادامه در :

No comments: