نوشته چهاردهم اسپند ماه 1386
از : کرگدن خودم
شاه پریان
چرندیات زیر از سلسله چرندیات یک راس سگ دریائی مخبط است که راه را اشتباه گرفته اند .
پیشاپیش چرندیات ایشان را بر گردن نمیگیرم .
حالیه ، این شما و اینهم چرندیات این سگ دریائی ،
با پوزش از تمامی گونه های سگ واره عزیز دلم .
آری من یک سگ دریائی هستم .
شادروان پدرم می فرموند سگ دریائی .
عرض می کردم بله .
می فرمودند چرا تو نباید پس از رئیس قبیله ، شاه شوی ؟
خوش تیپ تر نیستی ، که هستی . خوب تر نمینشینی ، که می نشینی . خوب تر حرف نمی زنی که می زنی .
این داستان گذشت تا پدر ، بناگاه در اثر حمله ددان درگذشتند و عمرشونو دادند به من . ایکاش بودند و شاه شدن مرا می دیدند .
تصمیم گرفتم حرف پدر را به کرسی بنشانم .از آب به بیرون آمده و رفتم سراغ کرسی .
با دوستان رفته بودیم شهر ری . دیدم خدائی ش از همه خوش تیپ ترم . این فقط فکر و خیال نبود ؛ که این تازه قدم اول بود .
زآن پس نگه کرده گرد خویش یافتم ، انبوه آدم هائی که مرا خوش تیپ می بینند .
همه چیز از تائید آن آقا که بعضی مواقع عینک می زنند و خیلی گستاخند ، شروع شد . همان آقائی که از نسل پیران هستند ولی ماشاالله به جوانها می مانند و حرف جوانی می زنند !
ایشان مرا تشویق کرده و گفتند چرا که نه . توشایستگی ات بیشتر هم هست .
این عین جملات ایشان است . باور کنید !
بعد توی اتوبوس دیدم خیلی قشنگ تر می نشینم . اینو همه اونا تائید کردند .
فقط مانده بود بخش سوم که درست حرف زدن بود .
دیدم که حرف من از حرف همه درست تر است . بد نیست که همه رعایای ما باشند .
راه چاره را به تقسیم پست دیدم .
در ابتدا گفتم چون من همیشه چمدان به دست در هواپیما خواهم بود برا مواقع خطر ، نیاز به یک نائب السلطنه دارم .
کمی به دور و برم نگاه کردم و شانسکی ، دوستم را یافتم . البته به خوش تیپی من نیست . اما چاره نبود . دستم را بر شانه اش گذاشته ، او را نائب السلطنه نامیدیم .
بعد دیدم تمام کار ما با دربار است و خزانه .
وزیر دربار و خزانه داری کل را فردی انتخاب کردیم که همیشه در خزانه بوده اند !!!
خدائیش خوش تیپ هستند با عینکی که ایشان را خوش تیپ تر می کند . البته لازم به ذکر است که عینک من گرانبها تر است .
دیدم دربار ، شورای سیاست گزاری می خواهد . نه اینکه ما بلت نباشیم ها . نه .
وقت نداریم . باید برویم به حساب و کتاب ، پورسانت های معاملات کلان، بپردازیم .
دیدم همان آقائی که خیلی گستاخ هستند و در اصل ایشان مرا تشویق فرمودند ، بسیار مناسب هستند .
ایشان هم شدند وزیر شورای سیاست گزاری دربار .
بعد اون آقا که همیشه حرف حقوق بین الملل هم می زنند هم شدند وزیر امورخارجه.
وزیر فرهنگ و هنرهم که مشخص است ، استاد هستند .
اون آقا هم که هی داد می زنند رو هم گذاشتیم ، وزیر عدلیه .
اسم حکومت را هم گذاشتیم ،
حکومت پادشاهی مطلقه مشروعه سلطنتی
نائب السلطنه جسارت کرد و عرض نمود ، نخود بریز نمی خواهی ، فرمودیم خیر . ما که بجز شما ها بقیه رو آدم حساب نمی کنیم . رعایای ما هستند .
تازه بعد ها به مردم خواهیم گفت که نا سپاس هستند .
دوباره نائب السلطنه جسارت کرد و به پیشگاه ما عرض کرد ؛ مجلس ، مجلسیان چه ؟
فرمودیم خیر . رعایا مجلس می خواهند ؟ امر می کنیم برایمان بنویسند ، می دهیم تصویبش کنند .
البته به دموکراسی هند نگاه نمی کنیم ها . چون ما خیلی دین داریم تازه سه بار هم دین مارا نجات داده بود . هندی ها نجسند .
دموکراسی را ما خودمان تبیین می فرمائیم .
کافیست توسعه اقتصادی و اجتماعی بدهیم . توسعه سیاسی ، هرگز. هرگز
منافع مردم ما ایجاب نمی کند که از سیاست بفهمند و سر در بیاورند .
برا خودشان می گوئیم . ناچاراٌ آنها رعایای ما هستند .
هر کتابی که ما صلاح می دانیم ، آنها بخوانند .
چند تا کتاب هم می دهیم برایمان بنویسند .
چند تا شاعر روشنفکر می آوریم که بگوید ، فردوسی کیه . مارکز خوبه .
ارتش را قوی می کنیم و تجهیزات را با پول نفت ، زیاد اما چند تا جاسوس برا ارتشمان کناردستمان و توی باغ پرورش می دهیم .
رای و انتخابات هم لازم نیست . ما خودمان انتصاب می فرمائیم
انتخابات کشک است .
هر که حرف ما را نمی فهمد کمونیست است . کمونیست هم یعنی خدا نیست . ما هم که دین دار هستیم . توده ای ها هم مثل ملی ها می مانند . ملی ها هم توده ای هستند
هر کی هم حرف اضافه زد می اندازیمش اندرزگاه . با شکنجه گاه اشتباه نشه ها
کمونیست پدر سوخته هشت نفری با یه هفت تیر اومدن ولیعهد ما را بدزدند . تازه تو دادگاه حسین حسین می کنه
آخه تو کمونیستی ؟ مسلمونی ؟چی هستی ؟ دادیم اعدامشون کنند
تازه به اون خبرنگار امریکائیه هم گفتیم که بازم هستند که اعدامشون کنیم
رعایا حقوق بشر می خوان ؟ آی دل این امریکائی ها خوشه
یه حزب داریم مثه ماه
هر کی میخواد حزبی باشه و سیاسی بیاد ، تو حزب ما .
هرکی هم نمیخواد بیاد خودم پاساپورت و پولش بدم بره
این هم استراتژی سیاسی ما .
گفتم نفت ، کتاب . یادم امد که در آن کتاب ما ، برایمان نوشته بودند :
شخصی بنام مصدق
بله . شخصی بنام مصدق پیدا شد و ما را در زمانی آزرده خاطر کرد با کلی جرم ،.
اولا او فردی بسیار حقیر . نمیدونم چرا
دوما لقبش مصدق السلطنه است .
سوما رفراندوم گذاشت ! رعایا رفراندوم می خواهند ؟
چهارما دزد نبود . آدم مخارج ندارد ؟
پنجما برا کارش پول بر نمی داشت .
ششما دائم مردم مردم می کرد .
هفتما دائم بیمار بود
هشتما نفت را ملی کرد . اراضی نفتی باید ملک شخصی ما باشد مثل آمریکا
نهما خیلی ساده می زیست آدم باید راه راه باشد مثه ما
دهما . . . . . . . خیلی چیزا
وقتی او آمد ، ما که چمدانهایمان همیشه دم در بود ، رفتیم رامسر و زنگ زدیم به اشی جون . گفتیم اوضاع رو دریاب . گفت برو من و اردی و رمضون یخی و شعبون هستیم .
اشی جون گفت فقط جلو زنت ما رو ضایع نکن . گفتیم چشم
خلاصه ما گوش بزنگ ، که دیدیم اوضاع ریدیفه و برگشتیم تهران
الانه هم شاهنشاه هستیم . شاهنشاه تهران
ما به تهران کار داریم چون اینجا پایتخت ماست . ما به اطراف و اکناف کار نداریم که . هیرمند که خشک شد بلوچ ها بروند تریاک بکارند .
اسلحه ها را از بختیاری ها می گیریم ، پسر ها بروند با ابروی نازک در خیابان مسلسل
اورامانات و دیلمان و اینور و اونور باشند تا بزرگ شوند تا موقعی که ما صلاح بدانیم .
هما اینا درست شد . فقط یه مشکل پیش آمده و آن مشکل اینکه ؛
اون وزرائی که انتخابشان نمودیم ، قبول نمی کنند .
فرمودیم چرا پست ها را قبول نمی کنید ؟
گفتند بله ما گفتیم تو خوش تیپ تری ، آراسته تر می نشینی و بهتر سخن می رانی اما ما نمی آئیم با تو و تو هم ،
حیفی که شاه بشوی ! ! !
آخه یعنی چی . رفیق نیمه راهند والا
نزاشتند ما شاه بشویم . شاه شاهان بشویم
همش تقصیر،
شخصی است بنام مصدق