Wednesday, March 12, 2008

شاه پریان

نوشته چهاردهم اسپند ماه 1386

از : کرگدن خودم

شاه پریان

چرندیات زیر از سلسله چرندیات یک راس سگ دریائی مخبط است که راه را اشتباه گرفته اند .

پیشاپیش چرندیات ایشان را بر گردن نمیگیرم .

حالیه ، این شما و اینهم چرندیات این سگ دریائی ،

با پوزش از تمامی گونه های سگ واره عزیز دلم .

آری من یک سگ دریائی هستم .

شادروان پدرم می فرموند سگ دریائی .

عرض می کردم بله .

می فرمودند چرا تو نباید پس از رئیس قبیله ، شاه شوی ؟

خوش تیپ تر نیستی ، که هستی . خوب تر نمینشینی ، که می نشینی . خوب تر حرف نمی زنی که می زنی .

این داستان گذشت تا پدر ، بناگاه در اثر حمله ددان درگذشتند و عمرشونو دادند به من . ایکاش بودند و شاه شدن مرا می دیدند .

تصمیم گرفتم حرف پدر را به کرسی بنشانم .از آب به بیرون آمده و رفتم سراغ کرسی .

با دوستان رفته بودیم شهر ری . دیدم خدائی ش از همه خوش تیپ ترم . این فقط فکر و خیال نبود ؛ که این تازه قدم اول بود .

زآن پس نگه کرده گرد خویش یافتم ، انبوه آدم هائی که مرا خوش تیپ می بینند .

همه چیز از تائید آن آقا که بعضی مواقع عینک می زنند و خیلی گستاخند ، شروع شد . همان آقائی که از نسل پیران هستند ولی ماشاالله به جوانها می مانند و حرف جوانی می زنند !

ایشان مرا تشویق کرده و گفتند چرا که نه . توشایستگی ات بیشتر هم هست .

این عین جملات ایشان است . باور کنید !

بعد توی اتوبوس دیدم خیلی قشنگ تر می نشینم . اینو همه اونا تائید کردند .

فقط مانده بود بخش سوم که درست حرف زدن بود .

دیدم که حرف من از حرف همه درست تر است . بد نیست که همه رعایای ما باشند .

راه چاره را به تقسیم پست دیدم .

در ابتدا گفتم چون من همیشه چمدان به دست در هواپیما خواهم بود برا مواقع خطر ، نیاز به یک نائب السلطنه دارم .

کمی به دور و برم نگاه کردم و شانسکی ، دوستم را یافتم . البته به خوش تیپی من نیست . اما چاره نبود . دستم را بر شانه اش گذاشته ، او را نائب السلطنه نامیدیم .

بعد دیدم تمام کار ما با دربار است و خزانه .

وزیر دربار و خزانه داری کل را فردی انتخاب کردیم که همیشه در خزانه بوده اند !!!

خدائیش خوش تیپ هستند با عینکی که ایشان را خوش تیپ تر می کند . البته لازم به ذکر است که عینک من گرانبها تر است .

دیدم دربار ، شورای سیاست گزاری می خواهد . نه اینکه ما بلت نباشیم ها . نه .

وقت نداریم . باید برویم به حساب و کتاب ، پورسانت های معاملات کلان، بپردازیم .

دیدم همان آقائی که خیلی گستاخ هستند و در اصل ایشان مرا تشویق فرمودند ، بسیار مناسب هستند .

ایشان هم شدند وزیر شورای سیاست گزاری دربار .

بعد اون آقا که همیشه حرف حقوق بین الملل هم می زنند هم شدند وزیر امورخارجه.

وزیر فرهنگ و هنرهم که مشخص است ، استاد هستند .

اون آقا هم که هی داد می زنند رو هم گذاشتیم ، وزیر عدلیه .

اسم حکومت را هم گذاشتیم ،

حکومت پادشاهی مطلقه مشروعه سلطنتی

نائب السلطنه جسارت کرد و عرض نمود ، نخود بریز نمی خواهی ، فرمودیم خیر . ما که بجز شما ها بقیه رو آدم حساب نمی کنیم . رعایای ما هستند .

تازه بعد ها به مردم خواهیم گفت که نا سپاس هستند .

دوباره نائب السلطنه جسارت کرد و به پیشگاه ما عرض کرد ؛ مجلس ، مجلسیان چه ؟

فرمودیم خیر . رعایا مجلس می خواهند ؟ امر می کنیم برایمان بنویسند ، می دهیم تصویبش کنند .

البته به دموکراسی هند نگاه نمی کنیم ها . چون ما خیلی دین داریم تازه سه بار هم دین مارا نجات داده بود . هندی ها نجسند .

دموکراسی را ما خودمان تبیین می فرمائیم .

کافیست توسعه اقتصادی و اجتماعی بدهیم . توسعه سیاسی ، هرگز. هرگز

منافع مردم ما ایجاب نمی کند که از سیاست بفهمند و سر در بیاورند .

برا خودشان می گوئیم . ناچاراٌ آنها رعایای ما هستند .

هر کتابی که ما صلاح می دانیم ، آنها بخوانند .

چند تا کتاب هم می دهیم برایمان بنویسند .

چند تا شاعر روشنفکر می آوریم که بگوید ، فردوسی کیه . مارکز خوبه .

ارتش را قوی می کنیم و تجهیزات را با پول نفت ، زیاد اما چند تا جاسوس برا ارتشمان کناردستمان و توی باغ پرورش می دهیم .

رای و انتخابات هم لازم نیست . ما خودمان انتصاب می فرمائیم

انتخابات کشک است .

هر که حرف ما را نمی فهمد کمونیست است . کمونیست هم یعنی خدا نیست . ما هم که دین دار هستیم . توده ای ها هم مثل ملی ها می مانند . ملی ها هم توده ای هستند

هر کی هم حرف اضافه زد می اندازیمش اندرزگاه . با شکنجه گاه اشتباه نشه ها

کمونیست پدر سوخته هشت نفری با یه هفت تیر اومدن ولیعهد ما را بدزدند . تازه تو دادگاه حسین حسین می کنه

آخه تو کمونیستی ؟ مسلمونی ؟چی هستی ؟ دادیم اعدامشون کنند

تازه به اون خبرنگار امریکائیه هم گفتیم که بازم هستند که اعدامشون کنیم

رعایا حقوق بشر می خوان ؟ آی دل این امریکائی ها خوشه

یه حزب داریم مثه ماه

هر کی میخواد حزبی باشه و سیاسی بیاد ، تو حزب ما .

هرکی هم نمیخواد بیاد خودم پاساپورت و پولش بدم بره

این هم استراتژی سیاسی ما .

گفتم نفت ، کتاب . یادم امد که در آن کتاب ما ، برایمان نوشته بودند :

شخصی بنام مصدق

بله . شخصی بنام مصدق پیدا شد و ما را در زمانی آزرده خاطر کرد با کلی جرم ،.

اولا او فردی بسیار حقیر . نمیدونم چرا

دوما لقبش مصدق السلطنه است .

سوما رفراندوم گذاشت ! رعایا رفراندوم می خواهند ؟

چهارما دزد نبود . آدم مخارج ندارد ؟

پنجما برا کارش پول بر نمی داشت .

ششما دائم مردم مردم می کرد .

هفتما دائم بیمار بود

هشتما نفت را ملی کرد . اراضی نفتی باید ملک شخصی ما باشد مثل آمریکا

نهما خیلی ساده می زیست آدم باید راه راه باشد مثه ما

دهما . . . . . . . خیلی چیزا

وقتی او آمد ، ما که چمدانهایمان همیشه دم در بود ، رفتیم رامسر و زنگ زدیم به اشی جون . گفتیم اوضاع رو دریاب . گفت برو من و اردی و رمضون یخی و شعبون هستیم .

اشی جون گفت فقط جلو زنت ما رو ضایع نکن . گفتیم چشم

خلاصه ما گوش بزنگ ، که دیدیم اوضاع ریدیفه و برگشتیم تهران

الانه هم شاهنشاه هستیم . شاهنشاه تهران

ما به تهران کار داریم چون اینجا پایتخت ماست . ما به اطراف و اکناف کار نداریم که . هیرمند که خشک شد بلوچ ها بروند تریاک بکارند .

اسلحه ها را از بختیاری ها می گیریم ، پسر ها بروند با ابروی نازک در خیابان مسلسل

اورامانات و دیلمان و اینور و اونور باشند تا بزرگ شوند تا موقعی که ما صلاح بدانیم .

هما اینا درست شد . فقط یه مشکل پیش آمده و آن مشکل اینکه ؛

اون وزرائی که انتخابشان نمودیم ، قبول نمی کنند .

فرمودیم چرا پست ها را قبول نمی کنید ؟

گفتند بله ما گفتیم تو خوش تیپ تری ، آراسته تر می نشینی و بهتر سخن می رانی اما ما نمی آئیم با تو و تو هم ،

حیفی که شاه بشوی ! ! !

آخه یعنی چی . رفیق نیمه راهند والا

نزاشتند ما شاه بشویم . شاه شاهان بشویم

همش تقصیر،

شخصی است بنام مصدق

امیر پریزاد


استواری تاریخ

نوشته هشتم اسپند ماه 1386

از : کرگدن خودم

استواری تاریخ

بمناسبت چهاردهم اسپند ماه

او تنها ، به امتداد راه ، از میان همه ، به یکبار رفته است

ایستادگی و سرسختی و مبارزه از ویژه های اخلاق اوست

برای تنها ماندن و دیدن راه او ، درنگی بیش نمانده است

چشم تاریخ را ، به او ، دیده در حسرت است

دیده و دل ، به ما گفت که راه او راه مردم است

مردمان هم ، ابتدا رفتند که همواره گی راه چاره است

که بناگاه تدبیر جزیره در فریب و نیرنگ است


پیشوا ، دکتر محمد مصدق ، ایستاده است .

او همواره ایستاده بود تا ما هم دیده به او بنگریم

او است است .

بایستیم و استوار باشیم که ، است شویم . . .

امیر پریزاد